دنیا مانند پژواك اعمال و خواستهای ماست. اگر به جهان بگویی: ”سهم منو بده...“ دنیا مانند
پژواكی كه از كوه برمی گردد، به تو خواهد گفت: ”سهم منو بده....“ و تو در كشمكش با دنیا دچار
جنگ اعصاب می شوی. اما اگر به دنیا بگویی: ”چه خدمتی برایتان انجام دهم؟...“ دنیا هم بتو
خواهد گفت: ”چه خدمتی برایتان انجام دهم؟...“!!
خدایا؟
مرا به کجا هدایت می کنی؟ من به دنبال تو در این راه ناهموار،پیچ و تاب خوران در میان صخره ها چه کنم؟
در این جاده ی پوشیده از خار و خس با پای برهنه چه کنم؟
من صدای تو را محکم چسبیده ام و به تو مانند کودکی که مادر خویش را رها نمی کند،علاقه مندم.چشمان خود را به اوهامی که ذهنم را فرا گرفته می بندم و به نیروهای مستور وجود تو امید می بندم و از خویش بی خویش می شوم.
لحظه ایی در کنارم درنگ کن تا من در چشمانت بنگرم.
لحظه ای صبر کن زیرا من از این راه خسته ام، روح من از وحشت این جاده لرزان است. می ترسم قبل از به اغوش کشیدنت ،مرگ زندگی ام را به اغوش بگیرد.....
قصر کاغذی....
تا حالا شد دنیا رو تو ذهنتون کوچیک کنید؟اون قدر کوچیک که تو ذهنتون جا بشه؟ چه شکلی شده؟ من همیشه دنیا رو مثل یه قصر کاغذی پرعروسک های آدم نما می بینم.عروسک هایی که روحشون مملوء نفرت از مابقی عروسک هاست.من اصلا قصد محکوم کردن اونا رو ندارم و به هیچ عنوان ازشون متنفر نیستم، فقط دلم براشون می سوزه که چرا بدون فکر تسلیم نفاق و اشتباه و شیطون می شن؟؟؟
من رازی که تو قلب و زندگی اونا پنهونه، به شما نمی گم، چون از غیبت و تهمت متنفرم. فقط به این خاطر این کار رو کردم که حقیقت ادمها رو بهتون بگم ، چون تا دیروز من هم تفاوتی با بقیه ی عروسک ها نداشتم...
اما حالا دیگه اون قصر کاغذی تو دستم مچاله شده و چیزی ازش برام باقی نمونده .عوضش روح خدایی رو به دست اوردم که داره به سمت نور عدالت و حقیقت میره....
اشک اسمان.....
من اشک آسمانم .اسمان با گریستن تشنه ایی را سیراب میکند و مزرعه ای را مزین می کند.. اشک های من برخاسته از نهادی خسته است و سیراب کننده ی اوهام ذهنی و سرسبز کننده ی مزرعه ی خشک نامیدی هایم است.
من اشک اسمان نیستم،چرا که قطرات اشک اسمان از گرمی هوا ایجاد می شود.ولی با کمال نیرنگ ،نابود کننده ی گرمای هوا است.اشک های دل من حاصل بی رحمی دنیای متعفن اطرافم است واین قطرات یارای نابودی این گورستان زنده را ندارد.رنگین کمان طاق نصرتی است بر انتهای سفر اسمان ، و طاق نصرت سفر اشک های من پایان دادن به زندگی زمینی است....
دوست دارید حباب باشید یا بادکنک:
اول از همه بگم این یه تسته که کاملا جنبه ی شخصی داره وهیچ جای دیگه درج نشده فقط واسه اینه که بتونم یه کوچولو عقاید خوانند های وبلاگم رو بسنجم:
1.دوست دارید بادکنک باشید؟
2.دوست دارید حباب باشید؟
جواب:
1.دوست خوبم منو ببخش ولی خیلی خود خواهی و چسبیدی به این دنیا شاید تو پست قبلی قانون تنازع بقا رو نخوندی.اخه غرور چقدر .ببین دنیا قانون بادکنکه هر چه نیرویی که تو رو باد می کنه بزرگتر باشه و بیشتر بهبت بها بده زودتر نابودت می کنه.حالا با خودت می گی مهم اون اثریه که از من به جا می مونه .ولی باید بگم تکه هایی که از تو به جا می من اونه قدر گنگ و مبهمه که هیچ کی هیچ چیز ازش سر در نمی یاره و دست اخر می اندازت تو سطل زباله.پس بیا و یه جور دیگه به دنیا نگاه کن.
2.نمی دونم باید بهتو دوست عزیزم چی بگم ولی خیلی خوشحالم که امثال تو خواننده ی مطالب من هستند.خیلی خوبه که دنیا رو ندیده می شناسی و عطاش رو به لقاش می بخشیو قبل از این که بخوای رشد کنی و اسیر دست وسوسه های ادمای این دنیا باشی تو همون نطفه خودتو خفه می کنی.خودت می دونی قشنگی کارت کجاست .یه بار واسه همیشه، بدون گذاشتن هیچ ردی از خودت چون می دونی دنیا لیاقت حتی بقایای تو رو هم نداره.اره درستش همینه....
تنازع بقا.........
بابا احسنت به این قانون .من می گم داروین دست خوش .تو هنوز قرن 21 نرسیده خوب ذات ادمها رو شناختی.اگه می خوای زنده باشی به هیچ کس رحم نکن .بکش تا کشته نشی .دلت رو از جنسی انتخاب کن که هیچ چیز نتونه بهش نفوذ کنه و با زهرش تو رو از بین ببره .اینه قانون این دنیای متعفن .تازه اگه خیلی نخبه باشی و رتبه ی تک رقمی کنکور رو داشته باشی بعد چند بار نقره داغ شدن تازه می فهمی تو چه منجلابی داری دست و پا می زنی و فکر خودتو میکنی .اما خدا به اون دست ادمهایی رحم کنه که مثل کپک سرشون تو برفه.....می دونی تو این دنیای متعفن ،تهوع اورترین کلمه چیه:درست گفتی "عشق و محبت".وای که چقدر چندش اوره .به نظر من این سلاحشونه تا خیلی راحت بتونن همه چی تو نابود کنن تا خودشون بتونن زندگی کنن.تا حالا به قیافه ادمهاش نگاه کردی .می دونی کریه ترین ادماشون کی اند .درسته همونایی که ادای ادمای خوش بین رو به خودشون می گیرن و با قیافه ی مهربون می گن :"زندگی زیباست، دنیا پر گل سرخه".اما همین که این از کنارشون رد می شی می بینی در حال طراحی یه نقشه برا نابودی بقیه اند.وقتی دلیلش را هم می پرسی جواب می دن:"ببخشید یادم رفت بگم که این گلها خار دارن."حالا فهمیدی تو چه دنیای متعفنی هستی....بازم محبت کن.........
علم بهتر است یا ثروت.......
یادتون هست تو اون موقع ها زمانی که بچه ی ابتدایی بودیم موضوع ا نشامون این بود که علم بهتر است یا ثروت؟ من که یادمه بعد کلی کلنجار رفتن با خودم و کلی پرسیدن از مامان بابا شروع کردم به نوشتن:
دیروز:من هم پولو می خوام و هم علمو.پول می خوام تا بتونم اون عروسکی که هم قد خودمه و لباس عروس تنشه و یکی دو ساله پشت ویترینه رو بخرم .پول می خوام تا اون روسری عروسکی رو بخرم که مامان قول داده اگه شاگرد ممتاز بشم برام می خره .این جوری دیگه زحمت شاگرد اول شدن رو نمی کشم.من علم رو هم می خوام تا باهاش بتونم دکتر بشم تا همه ی مریض ها رو خوب کنم.دوست دارم معلم بشم تا اینقدر به بچه ها سخت نگیرم و همش باهاشون بازی کنم .تازه اگه من معلم بشم اجازه می دم بچه ها عروسکاشون رو بیارن مدرسه....
اما وقتی امروز ازم پرسیدن بدون هیچ درنگی شروع کردم:
امروز:من هم علمو می خوام هم ثروتو.علم رو می خوام تا باهاش بتونم بزرگترین بمبهای هسته ایی رو بسازم تا بتونم همه ی اونایی که منو زیر پاهاشون له کردند و ارزوهای منو به مسخره گرفتن و به عشقو محبتی رو که از عمق وجودم نثارشون کردم نیش خند زدن نابود کنم.پولم می خوام چون تو این دنیا واسه نفس کشیدن م باید پول داشته باشی چه برسه به این که بخوام یه باند مافیایی درست کنم که همه ی اعضای اون از مافیای سازمان سیا باشن.....
فردا..........؟؟؟؟؟؟
انتخاب درست.........
برای چندمین بار بود که از اون جا رد می شد .یه چیزی تو وجود اون بود که اونو جذب خودش می کرد .تا حالا چند دفعه دل به دریا زده بود و واسه به دست اوردنش جاهای دیگه هم رفته بود. اما یه چیزی نمی ذاشت اون مثل همیشه باشه.جسمش اینجا و د لش یه جای دیگه بود......حرفای بقیه پشیزی واسش ارزش نداشت .گوشش به این حرفا بدهکار نبود که نبود.دیگه از شنیدن این حرف که" این به درد تو نمی خوره" ،حالش بهم می خورد.جذابیت اون دلش رو برده بود .اون انتخابش رو کرده بود اما شک داشت که انتخابش درسته یا نه؟ مثل همیشه قید هم چیز رو زد و کاری که خودش می خواست رو کرد .وای که چقدر لذت بخش بود وقتی اونو تو بغلش گرفت. احساس مالکیت نسبت به اون چیزی که هفته ها منتظرش بود خیلی لذت بخش بود.وقتی از مغازه اومد بیرون تازه فهمید پولی برای برگشت نداره اما لذت عمل کردن به عقیده خودش قدرت رفتن با پای پیاده تا خونه رو بهش داد.....
لطفا مداد باشید :
1 . می توانی کارهای بزرگی کنی ، اما نباید هرگز فراموش کنی دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند . اسم این دست خداست ، او باید تو را همیشه در مسیر اراده اش حرکت دهد.
2 . گاهی باید از ان چه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد . اما اخر کار ، نوکش تیزتر می شود . پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی ، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .
3 . مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه ، از پاک کن استفاده کنیم . بدان که تصحیح یک کار خطا ، کار بدی نیست ، در واقع برای این که خودت را در مسیر درست نگه داری مهم است .
4 . چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، ذغالی اهمییت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است .
5 . و سرانجام : مداد همیشه اثری از خود به جا می گذارد . بدان هر کار در زندگی ات می کنی ، ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی ، هوشیار باشی و بدانی چه می کنی ؟
اری اغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
فرخزاد
§ توصیه می کنم با خودت مهربان باشی و خود را بی قید و شرط دوست داشته باشی.مهم نیست که در راه
زندگی چه در انتظار توست.
§ من سر انجام به این نتیجه رسیده ام که دیگران دقیقاّ همانی هستند که باید باشند،نظر من در مورد انها هیچ
تاثیری در این زمینه ندارد.
§ شمردن دانه های درون یک سیب کار ساده ای است.اما چند نفر ما می تواند بگوید چند سیب در یک دانه وجود
دارد؟
§ حتی درگوشه ی زندان نیز، کنج ازادی تو در ان است که چگونه فکر می کنی،هیچ کس نمی تواند ان را از تو
بگیرد-هرگز.
§ قدرت واقعی این است که بدانی هدفمند هستی،و با آرامش خاطر و هماهنگی با هدف خود کار خدایی می کنی.
«بر گرفته از کتاب خود اگاهی لحظه یه لحظه نوشته ی:دکتر وین دایر»